شيطونك خاله = برديا

Teddy Bear

شيطونك خاله = برديا


 

 دوستان عزیز سلام  

غیبت طولانی من و ببخشید

باورتون نمیشه که تو این یک ماه چقدر سرم شلوغ بود به طوری که تا ساعت ۷:۳۰ شرکت بودم .

بریم سراغ بردیا وروجک

این وروجک نازنازی انقدر شلوغ شده که دیوار راست رو میره بالا

این و به عرضتون برسونم که  لپ لپ من کاملا راه افتاده و یه جا بند نمیشه و همراه خودش  اطرافیانش رو هم به این ور اون ور میبره بنده خدا خاله هنگامه رو عاصی کرده همش لباسشو میکشه و هر جا میره خاله رو با خودش همراه میکنه البته ناگفته نماند که  وروجک ما کلی بچه وسواسی هست  دائم در حال گرد گیری کردن و جاروبرقی کشیدن هست فکرش و بکنید جارو برقی مدام وسط خانه ولو   

و تو خیابان اگه دستش کثیف بشه تا مامانش دستشو نشوره آروم نمیشه

هفته پیش سر سفره شام به زور میخواست دوغ به خورد خاله هنگامه بده. هنگامه لیوان دوغ رو میذاشت زمین و بردیا به زور لیوان رو میبرد جلو دهان خاله هنگامه که بخوره و  اگه نمیخورد ....

البته این وروجک علاوه بر اینکه مدام سر اطرافیان عصبانی میشه و داد میزنه ویشگون و گاز گرفتن رو هم فراموش نمیکنه .  با این همه عصبانیت منزل مامان بزرگ رو خیلی دوست داره و منزل خودشون بندنمیشه  به گفته مامان شراره زمانی که منزل خودشون هستند گوشی تلفن رو بر میداره و شروع به صحبت کردن با خاله شیرین میکنه که بیاد دنبالش و بعد از گذاشتن گوش میره جلو در آپارتمان و با مامانش بای بای میکنه و اگر از دست مامانش عصبانی بشه باز گوشی تلفن رو برمیداره شروع به داد به بیداد میکنه کلی که داد زد گوشی رو میزاره سر جاش و اروم میشه

خلاصه از دست این وروجک دیگه موندیم چه کار کنیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۳۱ - shabnam merikhi

 

شکار لحظه ها

از تمام دوستان بابت تبریک تشکر میکنم

دیروز رفتم خونه دیدم بردیا با خاله شیرین و خاله شادی رفته پارک وقتی برگشت خواب بود کلی تاپ بازی و اله کلنگ بازی کرده بود. و میخواسته با بچه ها فوتبال هم بازی کنه چون همش دنبال توپ میدوئیده  خاله شیرین هم از بچه های توی پارک خواسته که بردیا هم یک شوت بزنه و اونها هم قبول کردند . بعد از شوت زدن هم کلی ذوق کرده .

صبح میخواستم بیام سرکار دیدم که بله آقا بردیا تشریف آوردند و خواب هستند داشتم آماده میشدم دیدم داره تکون میخوره و چشمهاش باز شد رفتم  پیشش که بخوابه تا کرم رو تو دستم دید بلند شد و اشاره کرد که کرم رو بهش بدم . دیگه آقا سر حال شده بود . خوش بحال مامان بزرگ که مجبور شد هفت صبح بیدار بشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٤ - shabnam merikhi