شيطونك خاله = برديا

Teddy Bear

شيطونك خاله = برديا


 

بردیا لپ لپی ۲ هفته است که مریضه سرماخوردگی شدید همراه با اسهال و استفراغ دیگه لپی براش نمونده خیلی لاغر شده هیچی جز شیر مامانش نمیخوره. بمیرم الهی براش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - shabnam merikhi

 

شیطونک خاله زمانی که میره بیرون انقدر ساکته که نگو به همه چی و همه کس با دقت نگاه میکنه . روز دوشنبه من و مامان شراره و بردیا برای چکاب ماهیانه بردیا رفتیم دکتر از اونجایی که مطب شلوغ بود مجبور بودیم منتظر بمونیم در بدو ورود بردیا ساکت بود ولی وقتی یخش باز شد میخواست همه چی و بگیره و  دائم به زبون خودش حرف میزد در واقع تنها بچه ای بود که مطب و گذاشته بود رو سرش .  

یکی از بچه ها که بقل مامانش نشسته بود شروع به گریه کردن کرد عکس العمل بردیا انقدر خنده دار بود که من و شراره هر دو زدیم زیر خنده بردیا برگشت و سر بچه عصبانی شد

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - shabnam merikhi

 

الان دو روزه که لپ لپی مریضه کلی سرفه میکنه دیشب هم از شدت صرفه نخوابیده  به خاطر همین مامان شراره دو روزه نمیره سرکار

دو وروجک مامانی : آرش و بردیا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - shabnam merikhi

 

بردياي ناز نازي خيلي دوست داره كه زودتر از وقتش كارهاشو انجام بده هنوز چهار دست و پا را كاملاً ياد نگرفته دوست داره كه وابسته و خودشو به مبل مي رسونه و محكم مبل رو ميگيره و بلند ميشه و مي ايسته. وقتي هم بغلش مي كنيم ميگه منو رو زمين بذاريد كه وايسم و با علم و اشاره به ما حالي ميكنه كه ما نگهش داريم تا برديا خان بتونه راه بره وقتي كه راه ميره يه ذوقي مي كنه كه نگو

لپ لپي من چند وقته كه تلاش ميكنه چهار دست و پا حركت كنه ولي موفق نمي شه بالاخره ديروز بعد از اين همه تلاشي كه تو اين مدت كرد تونست كه يه كوچولو چهار دست و پا راه بره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - shabnam merikhi

 

بازي وبلاگي

جريان اين بازي از اين قراره كه هر نفر ۵ نكته راجع به خودش ميگه و ۵ نفر را هم دعوت ميكنه كه ۵ نكته راجع به خودشون بگن.

منم از طرف آرزو جون به بازي جديد وبلاگيها دعوت شدم و اين هم پنج نكته راجع به من كه تاحالا توي وبلاگم نگفتم:

۱- من در دوران کودکی خیلی شیطون بودم طوری که همه از دستم می نالیدند ۶ سالم بود که با پسردایی ۳ سالم  به اسم  علی  از خونه بدون اجازه رفتم بیرون ولی بعد از مدت زمانی که گذشت و همه نگران شده بودند برگشتم  ولی این سری  تنها علی و گم کرده بودم  حالا حساب کنید مامانم و زندائیم به چه حالی شده بودند رفتند بیرون دنبال علی دیدند تو خیابون داره گریه میکنه

۲- اولین روز مدرسه وقتی مدرسه تعطیل شد منتظر نشدم مامانم بیاد دنبالم و خودم راه افتادم برم خونه ولی خونمونو پیدا نمیکردم و گم شدم . اگه بخوام از شیطنت و شلوغی های دوران بچگی هام بگم یه کتاب میشه اینو بگم که خیلی مصیبت بودم

۳- از دوران بچگی دوست داشتم مستقل باشم و خودم تصمیم بگیرم که خدا رو شکر همین اخلاقم باعث موفقیتم شده .

۴ - از دروغ متنفرم ولی ایرادی که دارم اینه که اگر ببینم یکی داره دورویی میکنه سریع ارتباطمو باهاش قطع میکنم چون از تظاهر بدم میاد

۵- عاشق مسافرت و جنب و جوش و کلاْ فعالیتهای دور از خونه هستم از سکون متنفرم

حالا منم از صفا جون مامان مانی فسقلی و  روژین جون مامان عسل و غزل  براي شركت در بازي دعوت ميكنم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - shabnam merikhi