شيطونك خاله = برديا

Teddy Bear

شيطونك خاله = برديا


احساس مسئولیت بردیا

مامان شراره مشغول اماده کردن شام و دخالت بردیا :

مامان شراره : بردیا شد من یه کاری کنم شما دخالت نکنیییییییی مامان بذار کارم و بکنم دیگه

بردیا : اوب(خوب) دارم کمکت میکنم خسته نشی  دیگهههههههههه بغل

هر شب مامان شراره 2 تا داستان میخونه تا جناب بردیا خان لالا کنه

شب موقع خواب

مامان شراره:‌بردیا عزیزم امشب یه قصه بهت میگم خیلی خسته ام پسرم میخوام بخوابم

بردیا:‌ماماااااااااااااان شما فردا برو اونه(خونه)‌مامان وجی بخواب  اووووووووووب (خوب) بردیا بره سرکار

مامان شراره : چرا پسرم

بردیا:شما خسته نشی دیگه بغلماچ

دیشب به دلیل اینکه فرشها رو دادیم قالی شویی فرش تو خونه نبود بردیا رفت یه پتوی کوچولو از تو اتاق آورد انداخت رو سرامیکهاااا

بابا بردیا: بردیا برا بابا آوردی پتو رو که بابا دراز بکشه استراحت کنه

بردیا: برا عمه(خاله شبنم) آوردم ماچبغل 2 تا از کوسنها رو هم از رو مبلها برداشت گذاشت رو پتو یکی برا خودش یکی هم برا عمه جون

آخه یه ربع قبلش هم داشتیم با هم پفک میخوردیم گفتم

بردیا عمه(خاله شبنم) رو بیشتر دوست داری یا بابا رو

بردیا : عمه بغلماچنیشخند

بابای بردیا ناراحتتعجب

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - shabnam merikhi

تولد مامان وجی جون

هوراتولد تولد تولدت مبارک هورا

مامان وجی عزیز تولدتون مبارک  انشاء الله که سالیان سال سایتون بالا سرمون باشه

خیلی دوست داریم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ماچماچماچ

خودمونیم ها هر چیزی و هر کاری تو دوران خودش جذابه

وبلاگ و وبلاگ نویسی هم یه زمانی برام چذاب بود آخه میدونید که 95 سالمه دیگه دل و دماغ این کارها رو ندارم چشمک

به هر حال..........

بردیا وروجک هم واقعا وروجک شده یه زمانی میگفتیم این بچه چرا انقدر دیر زبون باز کرد حالا که زبون باز کرده مخ همه رو میخوره از بس حرف میزنه نیشخند

ولی از حق نگذریم خیلی شیرین حرف میزنه قربونش برم بغلماچ

البوم تصویری بردیا در دبی

 ماچماچماچماچ

 ماچماچماچماچ

 ماچماچماچماچ

 ماچماچماچماچ

 ماچماچماچماچ

 ماچماچماچماچ

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ - shabnam merikhi

شرط استخدام یک شرکت!

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:

- یک پیرزن که در حال مرگ است.
- یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.
- یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟

دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..

شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید..

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.

او نوشته بود:



سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رو...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/۸ - shabnam merikhi

تولد یک سالگی اوا وروجک

ماچتولد تولد تولدت مبارک هورا

هورامبارک مبارک تولدت مبارک ماچ

پارسال تو همیچنین روزی فرشته کوچولوی ما آوا پا به این دنبا گذشت و کلی اطرافیانش و  خوشحال کرد 

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که خبر دادند خواهر کوچولوی عزیزم شیما رو بردند بیمارستان من هم که تازه از سرکار برگشته بودم تند و تند آماده شدم و با مامان و بقیه رفتیم بیمارستان

چقدر خوشحال بودیم از اینکه آوا کوچولوی ما دختره آخه آوا اولین نوه دختر هم تو خانواده ما و هم تو خانواده پیام جون هستش 

عزیز دلم خیلی دوست دارم تولدت مبارک باشه عشق خاله ماچبغل

دیشب به همین مناسبت شام خونه آوا کوچولو دعوت بودیم و این دو تا وروجک کلی دلبری کردند

ماچبردیا و یاد دوران کودکی سوار بر روروئک آوا بغل

قربونت برم عشقم عزیزترینم ماچ

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/۱ - shabnam merikhi

لباس های کثیف!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ - shabnam merikhi

عشق من بردیا

سلام سلام به همه دوستان  گلم

تنبل خانم اومد نیشخند ببینید اعتراف هم کردم که تنبلم

بابا  من که فقط بردیا رو تو خواب میبینم نهایت هفته ای 1 بار بیدارش و میبینم اونم انقدر با من کشتی میگره و تو سر و کلم میزنه که دیگه هر چی میگه از سرم میپره

از مامانش هم میپرسم یه ذره از کارهای بردیا بگو بنویسم میگه چی میخوای بینویسی بنویس انقدر شیطونه که فقط من و حرص میده ولی از حق هم نگذریم خیلی با این وروجک بازی میکنه  و نقاشی میکشه به هر سازش میرقصه .

این وروجک دیگه کاملا حرف میزنه هیچی نیست که نگه دیگه همه رو قورت میده

مامان شراره = مامان الاله

 
 
 خیلی هم باهوشه معلومه دیگه  هوشش به خاله شبنمش رفته چشمک باور کنید راست میگم

کتاب های انگشتی و پازل هایی که مربوط به بچه های 3 سال به بالاست حل میکنه

عاشق کتاب خوندن و نقاشی کشیدنه رنگ میکنه بدونه اینکه رنگ از خط بزنه بیرون

هفته بعد میخواد بره پیش ارش وروجک (به قول خودش آلا)  بهش میگم بردیا منم میبری با خودت پیش آلا

بردیا: نه هواپیما جا نداره تعجب

گزارش تصویری بردیا - شمال-10آذر 87

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ - shabnam merikhi

بردیا نگو بلا بگو

سلام به همه دوستان  گلم

بازم دیر اومدم البته فکر کنم دیگه همه عادت کردند خیلی تنبلم دیگه بهونه درس و مشق هم نمیتونم بیارمچشمک بریم سراغ بردیا وروجک

بردیا نگو بلا بگو دیگه همه چی میگه تو خونه یه پا منشی تلفنی شده صدای همه رو هم میشناسه

٢ سه روز پیش با یکی از دوستانم داشتم صحبت میکردم گفتم بردیا شما هم صحبت میکنید

بردیا: کیه

خاله شبنم: بیا ببین با شما کاردارن

شروع کرد به صحبت کردن سلام و احوال پرسی بعد گوشی و داد به من ازش پرسیدم خاله کی بود

بردیا : هیچ کی

نیشخندبغل  چون صداشو نشناخته بود گفت هیچی .

عاشق کارتون خودش دستگاه دی وی دی رو روشن میکنه سی دی میزاره توش و دوباره خودش عوض میکنه

چند وقت پیش مامانش از دستش عصبانی شده بود بهش گفته مامان دیگه بردیا رو دوست نداره

بردیا:‌مامان وجی دوست- انا دوست -عمه دوست- دادی(شادی) دوست - عمه دوست

یعنی همه بردیا رو دوست دارن بغلنیشخند

 

جدیدا دوست داره یه چیزی رو به طرف مقابلش یاد بده بعد از هر توضیحی میگه اوووووووووخ (خوب)

چند روز پیش تو فروشگاه یه دختری رو دید که موهاش فشن سیخ سیخی بود به مامانش گفت این دختره مثل جوجه تیغی

بچه های نسل جدید واقعا باهوشن ذهن همشون بازه

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱ - shabnam merikhi

اوا تپلی و بردیا وروجک

سلام سلام

اوایل وروجک خان  هر چی و میدید حتی الگه میدونست چیه باز هم میپرسید این چیه؟

الان چیه تبدیل به چرا شده

سر ناهار یا شام: چرا ننک (نمک) آوردی؟

هر کاری میکنیم میپرسه با چرا میپرسه بغلماچ

خیلی هم ماهرانه میرقصه

دیوار راست و میره بالا اصلا هم حرف گوش نمیده برو بر آدم نگاه میکنه قربونش برم عاشق این حرکاتشم ماچ

الان نزدیک 2 هفته است فقط خوابش و میبینم ناراحت نتونستم دروستو حسابی با هاش بازی کنم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱۳ - shabnam merikhi

بردیا و بستنی

سلام به همه دوستان گلم

این وروجک ما انقدر شیطنت کرده بود که در حال خوردن بستنی از خستگی  خوابش برد ماچبغل

و اما عصبانیت مامان وجی سر خاله (عمه)‌شبنم

از هفته پیش بردیا رو درست و حسابی ندیده  بودم صبح که میخواستم برم سرکار خواب بود شب هم که میرسیدم خونه مامانش برده بود خونشون  به خاطر همین خیلی دلم براش تنگ شده بود

دیگه امروز صبح طاقت نیاوردم صبح که میخواستم برم سرکار یه ماچ بزرگ از صورتش  کردم نیشخند دیدم چشماشو باز کرد من گفتم نه خاله بیدار نشو عزیزم لالا کن

مامانم هم که میدونید از دست من عصبانی شد کلافه استرس دیگه کاریش نمیشد کرد دیگه بردیا بیدار شده بود و مامان شراره رو میخواست ولی بخدا خیلی دلم براش تنگ شده بود

این هم عکسهایی از آوا کوچولوی ٩ ماهه که خیلی دوستش دارم ماچ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۸ - shabnam merikhi

بردیا و سفر شمال

سلام به دوستان گلم

مامانم تعریف میکنه اوایل مهرماه یه روز آفتابی که مشغول کارهای منزل بوده  و فکر میکرده بردیا مشغول بازی با خاله شادی هست  رفته تو اتاق خواب دیده بردیا لباسها شو در آورده  و زیر آفتاب دراز کشیده  و با آبپاش آب میزنه به بدنش که برونز بشه قربونش برم   قهقههماچبغل

آلبوم تصویری  سفر شمال

  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢٤ - shabnam merikhi